من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

آخرین مطالب

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چقدر دوست دارم رو خدا میدونه ...من از روز اولی که دیدمت عاشقانه دوست داشتم ...وقتی تو ماشین کنارت نشستم و تو حرف زدی و حرف زدی واسم ،من همون روز حس کردم که تو مرد زندگیه منی ...الان بعد 5 سال دوستی کنار همیم و من تموم ساعت سرکار بودنمو لحظه شماری میکنم که زودتر برسم خونه و بیام کنارت باشم ...وقتی میام تو خونه و تو مشتاقانه با اون چشهای خندونت منتظر من نشستی حاضرم جونمو هم فدات کنم ...دیروز وقتی دراز کشیده بودم و توچشات نگاه کردم یه لحظه ترسیدم،از اینکه این دردهای لعنتی بالاخره کار دستم بده ،از اینکه نکنه چیز خاصی باشه این دردها که با هیچی کنترل نمیشه ...دردی که از سمت راست معده ام شروع میشه و سینه و زیربغلم رو درگیر میکنه ...میدونی میترسم از اینکه برم دکتر و زندگیم زیرو رو بشه ...دیروز بهم گفتی الان چند ماهه این درد باهاته و قبول نمیکنی بری دکتر ...گفتی تو رو خدا رضایت بده بریم چکاب و من با با تمام دردی که میکشم نمیخوام خودمو و روزامو درگیر کنم ...میدونی تا خدا دوستت دارم ...گفتم برم دکتر و اگر بگه چیز مهمی هست اونوقت چی،تو چشام نگاه کردی و گفتی واسه درماش زود اقدام میکنیم و تا آخر شب بی حال و افسرده شدی...میدونم توام میترسی پس بزار دردم همینجوری کهنه بشه ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۱
الناز الناز

چند روزی هست که حالم خوش نیست ...دایی عزیزم فوت کرده و ناراحتی و بی قراری مامان منو داغونتر از قبل میکنه...بمیرم واسه دل غمگینش...چه خوب هست که آ رو دارم،همینکه که کنارمه و سعی میکنه بهم آرامش بده یه دنیا واسم ارزش داره ...دیروز که از سرکار رفتم خونه اصلا حال مساعدی نداشتم خیلی تلاش کردم که بهتر بشم و نشد...افتادم به جون خونه و همه جا رو تمیز کرده...روی کابینتا و دیوارهای آشپزخونه رو برق انداختم و جارو کشیدم و آ با اینکه میدید اینها همه از استرس و درموندگیه منه پا به پام تمیز کرد خونه رو تی کشید،دستشوئی و حمام رو شست و رو میزها رو گردگیری کرد اما دل صاحب مرده ی من آروم نمیشد...خیلی دلم گرفته بود و حالم خوب نمیشد بعد اینکه خونه رو برق انداختم رفتیم بیرون که دوری بزنیم و شام خوردیم و ساعت 10 برگشتیم ،یادم نیست کی خوابیدم چشامو باز کردم و دیدم صبح شده و احساس سبکی میکردم...مرگ داییم بدترین اتفاق اینروزهای زندگی ماست سال 95 خاله ی عزیز و مهربونم از یه بیماری لاعلاج از بینمون رفت و امسال داییم...خدایا راضی هستیم به رضای تو اما لطفا به فکر دل شکستهی مادربزرگم باش،خدایا صبر بده بهش،خدایا خودت به مامانم صبر بده که بتونه تحمل کنه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۴
الناز الناز

جواب دادم و ازم خواست همدیگرو ببینیم ،گفت دلش برام تنگ شده و میخواد در مورد یه موضوعی باهام حرف بزنه اما من نخواستم ببینمش ،اون ذهنیتی که تو مغز من بود همش تو دلم فریاد میزد که قراره دو روز دیگه قهر کنین ،اما چند رز اونقدر اصرار کرد که بعد یه هفته قبول کردم و قرار شد ببینیم همدیگه رو و انروز بود که بهم گفت میخوام باهات ازدواج کنم...شاید هر کسی تو موقعیت من بود خوشحال میشد ولی تردید نذاشت من حرفشو باور کنم و گفتم دل خوش باشم به همین ارتباط ساده اما به مرور زمان دیدم کاملا جدیه و واقعا تصمیمشو گرفته ...پا گذاشت جلو و اومد خواستگاریم والان تقریبا یکسال هست ک ما با هم ازدواج کردیم و روزهامونو میگذرونیم...از این به بعد نوشته هام روزمرگیهام هست از زندگی مشترکم با آ و تلخیها و شیرینیهاش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۷
الناز الناز

تو گیر و دار این قهر و آشتیها چهار سال مثل برق گذشت و خیلی اتفاقات افتاد و تلخترینش برای آ پیش اومد ولی خدا رو شکر که گذشت امااااااااا آخرین بار که سر یه موضوعی باهم قهر کردیم تصمیمو گرفتم که دیگه هیچوقت باهاش آشتی نکنم حتی اگر از دوست داشتنش هم بمیرم...چهار سال کم نبود برای اینکه من به این نتیجه برسم که ما به درد هم نمیخوریم و من دارم زندگیمو به خاطر دوست داشتنم تباه میکنم....روزها گذشت و من تمام خواستگارهامو بی دلیل رد کردم چون بعد آ واقعا دیگه قصد ازدواج نداشتم تا رسید به اول تیر ماه سال 95 ...درست یادمه شب دراز کشیده بودم و به آ و روزهامون فکر میکرم که یه دیدم زنگ زد اولش جواب ندادم ولی بعدا دلم طالقت نیاورد با خودم گفتم اگه دیگه زنگ نزنه چی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۹
الناز الناز
آشنایی من و همسرم برمیگرده به پنج سال قبل ...زمانی که من با یه خلاء عاطفی درگیر بودم و نیاز داشتم یکی همراهم باشه و کنارش به آرامش برسم خدا آ رو سر راهم قرارداد ولی واقعا نمیدونستم با اومدنش زندگیم دچار چه تغییراتی خواهد شد ...تو چهار سال دوستی شاید سر جمع ارتباطمون به یکسال نرسه ...همش در حال قهر و آشتی بودیم و بیشتر اون با کوچیکترین مشکلی قهر میکرد و میرفت و ماهها خبری ازش نبود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۶
الناز الناز