من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

آخرین مطالب

دوست...

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ق.ظ

من قبلنا یه وبلاگ دیگه تو بلاگفا داشتم که حذفش کردم و این وبلاگ رو جدیدا درست کردم برای خوندن وبلاگهایی که از قبل میخوندمشون یا تازه باهاشون آشنا شدم...هر وبلاگی که خوشم بیاد رو تو پیوندها میارم و میخونمش...قتی به وبلاگ دوستان سر میزنم و این حجم اندوه،غم،دلتنگی و ... رو میبینم از خودم میپرسم خدایا چرا بنده هاتو به امتحان میکشی،میدونم من حقیرتر از اونی هستم که از خدا سوال کنم اما چرا زندگیها باید اینجوری سخت بگذره؟گاهی فکر میکنم زندگی سخت میگذره یا ما سختش میکنیم؟چرا هر چیزی رو واسه خودمون بزرگ میکنیم؟چرا زندگی رو اینجوری دردناک میکنیم واسه خودمون؟من هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشدم...قبلنا خیلی میگفتم خدا چرا من؟چرا اینهمه سختی؟اما الان میبینم خدا واسم بهترین رو میخواسته...خدا میخواسته من بنده ی ناچیز رو به آرامش برسونه...قبلنا خیلی دلگیر میشدم اما الان روزی 100 بار میگم خدایا شکرت...نمیگم همه چیز عالیه تو زندگیم...نه...اما این امیدی که به خدا دارم مطمینم تنهام نمیزاره هیچوقت...دستمو دادم به دست خدا...خودمو سپردم به رحمتش...یاد گرفتم بی خیال باشم میدونم گاهی کم میارم و نمیتونم اما سعی خودمو میکنم...سعی میکنم به هر چیزی و هر کسی لبخند بزنم و رد شم...با اینکه گاهی رفتار اطرافیان باعث ناراحتیم میشه اما سعی میکنم به زبون نیارم و رد شم از روش...اولا خیلی غرغرو بودم در مورد خانواده ی شوهرم اما بعدها سعی کردم بی خیال حرفهای خاله زنکی و رفتارهای غلط اونها بشم و به رو خودم نیارم چه حرکتی انجام دادن و آرامش خودمو و شوهرمو بهم نریزیم...معتقدم دوری و دوستی بهترین راه آرامش هست ...هر کسی که آزارم بده میزارمش کنار...سعی میکنم با همه مهربون باشم تا جایی که هالو حسابم نکنه پیش میرم و جونمو هم فداش میکنم... من آرامش خودمو و زندگیمو به هر چیز جانبی دیگه ترجیح میدم،آ بهم یاد داده خودتو از منم بیشتر دوست داشته باش،یادم داده من باارزشتر از هر چیزی تو دنیام...اول خودم مهمم ،اول سلامتی و آرامش من مهمه تا بتونم به دوروبریهام آرامش بدم ...دوستای گلم اگر راهتون از اینجا افتاد و خوندین به حرفم گوش بدین اول خود آدم مهمه...اول سلامت جسم و روح خودتونو در نظر بگیرین...به خدا آرامش داشته باشین به بچه،شوهر،زن،دوست میتونین آرامش بدین..جسم و روح بیمار خودتونو از پا در میاره ...دوست داشته باشین زندگیرو،همه چی تو زندگی واسه ما آدماس،دعوا،خشم،بیکاری،بی پولی،جدایی،خیانت و ما نمیتونیم جلوی تقدیرو بگیریم...پس بهتره با تقدیر بجنگیم و جلو بریم...من تو زندگی خودم خیلی سختی داشتم...افسرده بودم و بیچاره...هر راهی رو که میرفتم به یه دیوار بسته ختم میشد...گریه میکردم،تقلا میکردم،با خدا دعوا میکردم،نماز میخوندمو اشک میریختم تا جایی رسیدم که میخواستم خودمو بکشم ...رفتم پیش روانشناس و قرص داد بهم ...اما اونم اثر نداشت ...بعد یه مدت خوشی الکی باز همون دختر افسرده رنگ و رو رفته بودم...یه خط باطل، همون روزها بود که خدا یه راهی رو بهم نشون داد...من یه مدت یه حس گز گز تو صورتم بود و بی حسی رفتم پیش یه دکتر یه آقای جوون بهم گفت قرص اعصاب میخوری و من تایید کردم باهام کلی حرف زد و اه نشونم داد...اون منو بیدار کرد ...میدونم خدا دستمو گرفته بود ...رفتم سرکار،قرصو ترک کردم،رفتم دنبال زندگیم،عشق زندگیمو تو همون روزها پیدا کردم،تو کارم خیلی موفق شدم،با آ ازدواج کردم،مهربون شدم،به خودم رسیدم،هیچوقت دیگه به نبودن تو این زندگی فکر نکردم...من راهم از طریق یه نشانه ی الهی پیدا کردم دنبال نور امیدتون باشین،دنبال علایقتون برین،خود گم شده اتونو پیدا کنین...همه چی شوهر و زن و بچه نیست ...اول خودتون...امیدتون به حق...امیدوارم دلهاتون پر شه از نور امید و شادی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۳
الناز الناز

نظرات  (۳)

سلام الناز عزیزم
برای متن زیبا و قابل تاملت سپاسگزارم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که نشونه هاش باعث شد راهتو پیدا کنی و الان حال دلت خوبه
من با حرفات موافقم، قبول شون دارم، ولی ناامیدم هستم! از این جهت که کل زندگیم الان انگار توو دستای مردی هست که اگه بخوام کار کنم اجازه ی اون لازمه! اگه بخوام عمل زیبایی داشته باشم رضایتش شرطه! اگه بخوام از خونه بیرون برم بازم توو سایه ی اون واسم حرف و حدیث هست!
خیلی خدا رو صدا می زنم، ولی همش با خودم میگم من که زندگیم افتاده توو دست همسر! پس عدالت خدا کجاست؟؟ عمر منم داره میگذره.... صبر و ظرفیت منم حدی داره
ولی باز تهش می رسم به قدرت خدا.... بازم تنها امیدم همین خداست
چقدر حرفات خوب بود...
منم تمام حسایی رو که گفتی تجربه کردم قرص اعصاب هم خوردم اما حالم فقط موقتی خوب میشد
البته متاسفانه من الان هم همچنان حالم خیلی خوب نیست و حال خوب و بدم همش در نوسانه و تحت تاثیر رفتارهای دیگران
تازگیا دوباره به سرم زده برم دنبال قرص و دوا و دکتر
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۱ مامان یک فرشته
حال و احوال ادم ها متغیره.گاهی با اندک چیز کوچیکی میری توز فاز غم و اندوه و افسردگی و گاهی با صد برابر اون شادی فقط لبخند میزنی...باید بهمون یاد میدادن شاد بودن رو و لذت بردن از هر چیز کوچیکی رو....اما یاد نگرفتیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی