من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

آخرین مطالب

روزنوشت ...

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۱ ب.ظ

فردا دعوتیم خونه ی خاله آ ...جالبه که آ یه خواهر داره از اون خواهر بزرگا که خیلی صاف و صادق و رک گو هست و متاسفانه هیچکس تاکید میکنم هیچکس به جز من تو خانواده دوسش نداره حتی مادر خودش و دختر بزرگش...همیشه طرفدار پر و پا قرصش بودم داخل پارانتز فقط تا زمانی که تیر ترکش بهم نخوره...حالا از بد روزگار خاله جان جان قصد کردن ما رو هم با خواهر شوهر بزرگه برای شام دعوت کنن و القصه ما نمیدونیم ماجرای این مهمونی چیه...شوهر خان که اصلا این خواهر شوهرجانو دوس نداره میگه خدا به خیر بگذرونه و از آنجایی که طی یک حرکت انتحاری ما دروغی برای در رفتن از زیر بار دعوت به شام خواهر شوهر جان حواله اشون کردیم و این دسته گل بانوی 57 ساله از طریق ننه جان بی بی سیشون پی به این راز و دروغ مخوف بردن من خودمو به خدا میسپارم...خدا خودش منو از شر و گزند در امان نگه دارد...الهی آمین ...مادر شوهر جان هم که چشمشونو عمل کردن...البته آب مروارید داشتن و انگار که عمل قلب باز انجام دادن...خدایی زن خوبیه من خیلی بی معرفتم...خیلی دوستم داره ولی من بدم میاد ازش ...همش انرژی منفی میگیرم ازش...بعضی وقتها اونقدر بدم میاد که نمیتونم تو صورتش نگاه کنم فقط به خاطر آ تحمل میکنم ...خدایا من روانی رو شفا بده ...همه میخوان مادرشوهرشون مثل مال من باشه من حالم بد میشه از دیدنش...واقعا حکمت این ماجرا چیه رو نمیدونم...خیلی بده به خاطر جان جانان تحمل کردن زورکی کسی  که اصلا خوشت نمیاد ازش...بعضی وقتها این فشار به حدی هست که از دیدنش حالت تهوع میگیرم بعدش میگم خاک تو گورت الناز اونکه اینهمه محبت میکنه بهت...البته احساس میکنم چون تو روزای نامزدی هی ما رو میپایید و حتی اندازه ی سر سوزن کمکمون نکرد من ازش کینه به دل گرفتم،میرفتم که خونشون میرفتم تو اتاقی که درش به پذیرایی باز بود و اصلا نمیبستیم در رو و با آ حرف میزدیم میدیدم یواشکی اومده از جلوی در نگامون میکنه،هی از جلوی در رد میشه، یا روی مبل جوری میشه که ما رو ببینه...از یادآوریشم اوقم میگیره...یه عالمه پول داره اما یه بار تو اون هیاهوی روزهای عروسی نپرسید چیزی لازم دارین،مثل غریبه ها دو تا سکه گرفته بود واسمون ،فقط بلده به سرو وضعش برسه و مواظب باشه خدایی نکرده یکم قند و روغن اضافی نره تو تنش...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۶
الناز الناز

نظرات  (۱)

این حست رو کاملا درک میکنم.کینه خیلی بده،فقط هم خودمون اذیت میشیم.
مادرشوهرمن خیلی از اخلاق هاش خوبه،اما کاری کرده که من کینه به دل گرفتم و وقتی میخوام برم خونشون ضربان قلبم به هزار میرسه،الان نزدیکه چهار ماهه که به صورتش نگاه هم نکردم،حرفم نزدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی