من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

من و زندگیم

از روزانه هایی که با همسرم دارم مینویسم ...از روزهای تلخ و شیرین زندگیم...

وقتی بعد اینهمه مدت،وقتی باز میشینم کنارت سرمو میچسبونم به پیشونیت و حال دلم مثل اول میشه،وقتی کنار همیم و دلمون برای هم تنگ میشه،وقتی که حس یه تازه عروس رو دارم که چند روزیه اومده تو خونه ات میفهمم که هنوزم که هنوزه مثل روز اول دوستیمون من عاشق توام...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۱
الناز الناز

من قبلنا یه وبلاگ دیگه تو بلاگفا داشتم که حذفش کردم و این وبلاگ رو جدیدا درست کردم برای خوندن وبلاگهایی که از قبل میخوندمشون یا تازه باهاشون آشنا شدم...هر وبلاگی که خوشم بیاد رو تو پیوندها میارم و میخونمش...قتی به وبلاگ دوستان سر میزنم و این حجم اندوه،غم،دلتنگی و ... رو میبینم از خودم میپرسم خدایا چرا بنده هاتو به امتحان میکشی،میدونم من حقیرتر از اونی هستم که از خدا سوال کنم اما چرا زندگیها باید اینجوری سخت بگذره؟گاهی فکر میکنم زندگی سخت میگذره یا ما سختش میکنیم؟چرا هر چیزی رو واسه خودمون بزرگ میکنیم؟چرا زندگی رو اینجوری دردناک میکنیم واسه خودمون؟من هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشدم...قبلنا خیلی میگفتم خدا چرا من؟چرا اینهمه سختی؟اما الان میبینم خدا واسم بهترین رو میخواسته...خدا میخواسته من بنده ی ناچیز رو به آرامش برسونه...قبلنا خیلی دلگیر میشدم اما الان روزی 100 بار میگم خدایا شکرت...نمیگم همه چیز عالیه تو زندگیم...نه...اما این امیدی که به خدا دارم مطمینم تنهام نمیزاره هیچوقت...دستمو دادم به دست خدا...خودمو سپردم به رحمتش...یاد گرفتم بی خیال باشم میدونم گاهی کم میارم و نمیتونم اما سعی خودمو میکنم...سعی میکنم به هر چیزی و هر کسی لبخند بزنم و رد شم...با اینکه گاهی رفتار اطرافیان باعث ناراحتیم میشه اما سعی میکنم به زبون نیارم و رد شم از روش...اولا خیلی غرغرو بودم در مورد خانواده ی شوهرم اما بعدها سعی کردم بی خیال حرفهای خاله زنکی و رفتارهای غلط اونها بشم و به رو خودم نیارم چه حرکتی انجام دادن و آرامش خودمو و شوهرمو بهم نریزیم...معتقدم دوری و دوستی بهترین راه آرامش هست ...هر کسی که آزارم بده میزارمش کنار...سعی میکنم با همه مهربون باشم تا جایی که هالو حسابم نکنه پیش میرم و جونمو هم فداش میکنم... من آرامش خودمو و زندگیمو به هر چیز جانبی دیگه ترجیح میدم،آ بهم یاد داده خودتو از منم بیشتر دوست داشته باش،یادم داده من باارزشتر از هر چیزی تو دنیام...اول خودم مهمم ،اول سلامتی و آرامش من مهمه تا بتونم به دوروبریهام آرامش بدم ...دوستای گلم اگر راهتون از اینجا افتاد و خوندین به حرفم گوش بدین اول خود آدم مهمه...اول سلامت جسم و روح خودتونو در نظر بگیرین...به خدا آرامش داشته باشین به بچه،شوهر،زن،دوست میتونین آرامش بدین..جسم و روح بیمار خودتونو از پا در میاره ...دوست داشته باشین زندگیرو،همه چی تو زندگی واسه ما آدماس،دعوا،خشم،بیکاری،بی پولی،جدایی،خیانت و ما نمیتونیم جلوی تقدیرو بگیریم...پس بهتره با تقدیر بجنگیم و جلو بریم...من تو زندگی خودم خیلی سختی داشتم...افسرده بودم و بیچاره...هر راهی رو که میرفتم به یه دیوار بسته ختم میشد...گریه میکردم،تقلا میکردم،با خدا دعوا میکردم،نماز میخوندمو اشک میریختم تا جایی رسیدم که میخواستم خودمو بکشم ...رفتم پیش روانشناس و قرص داد بهم ...اما اونم اثر نداشت ...بعد یه مدت خوشی الکی باز همون دختر افسرده رنگ و رو رفته بودم...یه خط باطل، همون روزها بود که خدا یه راهی رو بهم نشون داد...من یه مدت یه حس گز گز تو صورتم بود و بی حسی رفتم پیش یه دکتر یه آقای جوون بهم گفت قرص اعصاب میخوری و من تایید کردم باهام کلی حرف زد و اه نشونم داد...اون منو بیدار کرد ...میدونم خدا دستمو گرفته بود ...رفتم سرکار،قرصو ترک کردم،رفتم دنبال زندگیم،عشق زندگیمو تو همون روزها پیدا کردم،تو کارم خیلی موفق شدم،با آ ازدواج کردم،مهربون شدم،به خودم رسیدم،هیچوقت دیگه به نبودن تو این زندگی فکر نکردم...من راهم از طریق یه نشانه ی الهی پیدا کردم دنبال نور امیدتون باشین،دنبال علایقتون برین،خود گم شده اتونو پیدا کنین...همه چی شوهر و زن و بچه نیست ...اول خودتون...امیدتون به حق...امیدوارم دلهاتون پر شه از نور امید و شادی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۳
الناز الناز

فردا دعوتیم خونه ی خاله آ ...جالبه که آ یه خواهر داره از اون خواهر بزرگا که خیلی صاف و صادق و رک گو هست و متاسفانه هیچکس تاکید میکنم هیچکس به جز من تو خانواده دوسش نداره حتی مادر خودش و دختر بزرگش...همیشه طرفدار پر و پا قرصش بودم داخل پارانتز فقط تا زمانی که تیر ترکش بهم نخوره...حالا از بد روزگار خاله جان جان قصد کردن ما رو هم با خواهر شوهر بزرگه برای شام دعوت کنن و القصه ما نمیدونیم ماجرای این مهمونی چیه...شوهر خان که اصلا این خواهر شوهرجانو دوس نداره میگه خدا به خیر بگذرونه و از آنجایی که طی یک حرکت انتحاری ما دروغی برای در رفتن از زیر بار دعوت به شام خواهر شوهر جان حواله اشون کردیم و این دسته گل بانوی 57 ساله از طریق ننه جان بی بی سیشون پی به این راز و دروغ مخوف بردن من خودمو به خدا میسپارم...خدا خودش منو از شر و گزند در امان نگه دارد...الهی آمین ...مادر شوهر جان هم که چشمشونو عمل کردن...البته آب مروارید داشتن و انگار که عمل قلب باز انجام دادن...خدایی زن خوبیه من خیلی بی معرفتم...خیلی دوستم داره ولی من بدم میاد ازش ...همش انرژی منفی میگیرم ازش...بعضی وقتها اونقدر بدم میاد که نمیتونم تو صورتش نگاه کنم فقط به خاطر آ تحمل میکنم ...خدایا من روانی رو شفا بده ...همه میخوان مادرشوهرشون مثل مال من باشه من حالم بد میشه از دیدنش...واقعا حکمت این ماجرا چیه رو نمیدونم...خیلی بده به خاطر جان جانان تحمل کردن زورکی کسی  که اصلا خوشت نمیاد ازش...بعضی وقتها این فشار به حدی هست که از دیدنش حالت تهوع میگیرم بعدش میگم خاک تو گورت الناز اونکه اینهمه محبت میکنه بهت...البته احساس میکنم چون تو روزای نامزدی هی ما رو میپایید و حتی اندازه ی سر سوزن کمکمون نکرد من ازش کینه به دل گرفتم،میرفتم که خونشون میرفتم تو اتاقی که درش به پذیرایی باز بود و اصلا نمیبستیم در رو و با آ حرف میزدیم میدیدم یواشکی اومده از جلوی در نگامون میکنه،هی از جلوی در رد میشه، یا روی مبل جوری میشه که ما رو ببینه...از یادآوریشم اوقم میگیره...یه عالمه پول داره اما یه بار تو اون هیاهوی روزهای عروسی نپرسید چیزی لازم دارین،مثل غریبه ها دو تا سکه گرفته بود واسمون ،فقط بلده به سرو وضعش برسه و مواظب باشه خدایی نکرده یکم قند و روغن اضافی نره تو تنش...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۱
الناز الناز

نمیدونم چه حکمتی داره خانواده ی شوهرم که هر وقت میان خونه ی ما یه بلایی یا ناراحتی از آسمون نازل میشه تو خونمون...با اینکه هر کدوم کار کشته ای هستن واسه خودشون تو رفتار جلوی شوهرم باهام...مهارتی که تو بازی کردن با روح و روان منو شوهرمو دارن قابل وصف نیست... اومدنشون باعث میشه شوهر چند روزی پکر باشه در مورد موضوعاتی که بحث میشه درباره اش ...و این درگیری ذهنی آ منو میبره تو لاک خودم که خدایا اینا با یه حرفی که اصلا ربطی به ما نداره چطور اینهمه باعث ناراحتی میشن...از گلام تعریف میکنن کل گلای نازنینم خشک میشه...پا میشن تو خونه واسه خودشون میگردن ...با اینکه همشون سنشون زیاده و تحصیلکرده ان بی اجازه در یخچالمو باز میکنن...به وسایلم دست میزنن...موندم چیکار کنم باهاشون...با اینهمه حمایت آ از من بازم درگیره اینام

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۹
الناز الناز

چقدر دوست دارم رو خدا میدونه ...من از روز اولی که دیدمت عاشقانه دوست داشتم ...وقتی تو ماشین کنارت نشستم و تو حرف زدی و حرف زدی واسم ،من همون روز حس کردم که تو مرد زندگیه منی ...الان بعد 5 سال دوستی کنار همیم و من تموم ساعت سرکار بودنمو لحظه شماری میکنم که زودتر برسم خونه و بیام کنارت باشم ...وقتی میام تو خونه و تو مشتاقانه با اون چشهای خندونت منتظر من نشستی حاضرم جونمو هم فدات کنم ...دیروز وقتی دراز کشیده بودم و توچشات نگاه کردم یه لحظه ترسیدم،از اینکه این دردهای لعنتی بالاخره کار دستم بده ،از اینکه نکنه چیز خاصی باشه این دردها که با هیچی کنترل نمیشه ...دردی که از سمت راست معده ام شروع میشه و سینه و زیربغلم رو درگیر میکنه ...میدونی میترسم از اینکه برم دکتر و زندگیم زیرو رو بشه ...دیروز بهم گفتی الان چند ماهه این درد باهاته و قبول نمیکنی بری دکتر ...گفتی تو رو خدا رضایت بده بریم چکاب و من با با تمام دردی که میکشم نمیخوام خودمو و روزامو درگیر کنم ...میدونی تا خدا دوستت دارم ...گفتم برم دکتر و اگر بگه چیز مهمی هست اونوقت چی،تو چشام نگاه کردی و گفتی واسه درماش زود اقدام میکنیم و تا آخر شب بی حال و افسرده شدی...میدونم توام میترسی پس بزار دردم همینجوری کهنه بشه ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۱
الناز الناز

چند روزی هست که حالم خوش نیست ...دایی عزیزم فوت کرده و ناراحتی و بی قراری مامان منو داغونتر از قبل میکنه...بمیرم واسه دل غمگینش...چه خوب هست که آ رو دارم،همینکه که کنارمه و سعی میکنه بهم آرامش بده یه دنیا واسم ارزش داره ...دیروز که از سرکار رفتم خونه اصلا حال مساعدی نداشتم خیلی تلاش کردم که بهتر بشم و نشد...افتادم به جون خونه و همه جا رو تمیز کرده...روی کابینتا و دیوارهای آشپزخونه رو برق انداختم و جارو کشیدم و آ با اینکه میدید اینها همه از استرس و درموندگیه منه پا به پام تمیز کرد خونه رو تی کشید،دستشوئی و حمام رو شست و رو میزها رو گردگیری کرد اما دل صاحب مرده ی من آروم نمیشد...خیلی دلم گرفته بود و حالم خوب نمیشد بعد اینکه خونه رو برق انداختم رفتیم بیرون که دوری بزنیم و شام خوردیم و ساعت 10 برگشتیم ،یادم نیست کی خوابیدم چشامو باز کردم و دیدم صبح شده و احساس سبکی میکردم...مرگ داییم بدترین اتفاق اینروزهای زندگی ماست سال 95 خاله ی عزیز و مهربونم از یه بیماری لاعلاج از بینمون رفت و امسال داییم...خدایا راضی هستیم به رضای تو اما لطفا به فکر دل شکستهی مادربزرگم باش،خدایا صبر بده بهش،خدایا خودت به مامانم صبر بده که بتونه تحمل کنه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۴
الناز الناز

جواب دادم و ازم خواست همدیگرو ببینیم ،گفت دلش برام تنگ شده و میخواد در مورد یه موضوعی باهام حرف بزنه اما من نخواستم ببینمش ،اون ذهنیتی که تو مغز من بود همش تو دلم فریاد میزد که قراره دو روز دیگه قهر کنین ،اما چند رز اونقدر اصرار کرد که بعد یه هفته قبول کردم و قرار شد ببینیم همدیگه رو و انروز بود که بهم گفت میخوام باهات ازدواج کنم...شاید هر کسی تو موقعیت من بود خوشحال میشد ولی تردید نذاشت من حرفشو باور کنم و گفتم دل خوش باشم به همین ارتباط ساده اما به مرور زمان دیدم کاملا جدیه و واقعا تصمیمشو گرفته ...پا گذاشت جلو و اومد خواستگاریم والان تقریبا یکسال هست ک ما با هم ازدواج کردیم و روزهامونو میگذرونیم...از این به بعد نوشته هام روزمرگیهام هست از زندگی مشترکم با آ و تلخیها و شیرینیهاش...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۷
الناز الناز

تو گیر و دار این قهر و آشتیها چهار سال مثل برق گذشت و خیلی اتفاقات افتاد و تلخترینش برای آ پیش اومد ولی خدا رو شکر که گذشت امااااااااا آخرین بار که سر یه موضوعی باهم قهر کردیم تصمیمو گرفتم که دیگه هیچوقت باهاش آشتی نکنم حتی اگر از دوست داشتنش هم بمیرم...چهار سال کم نبود برای اینکه من به این نتیجه برسم که ما به درد هم نمیخوریم و من دارم زندگیمو به خاطر دوست داشتنم تباه میکنم....روزها گذشت و من تمام خواستگارهامو بی دلیل رد کردم چون بعد آ واقعا دیگه قصد ازدواج نداشتم تا رسید به اول تیر ماه سال 95 ...درست یادمه شب دراز کشیده بودم و به آ و روزهامون فکر میکرم که یه دیدم زنگ زد اولش جواب ندادم ولی بعدا دلم طالقت نیاورد با خودم گفتم اگه دیگه زنگ نزنه چی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۹
الناز الناز
آشنایی من و همسرم برمیگرده به پنج سال قبل ...زمانی که من با یه خلاء عاطفی درگیر بودم و نیاز داشتم یکی همراهم باشه و کنارش به آرامش برسم خدا آ رو سر راهم قرارداد ولی واقعا نمیدونستم با اومدنش زندگیم دچار چه تغییراتی خواهد شد ...تو چهار سال دوستی شاید سر جمع ارتباطمون به یکسال نرسه ...همش در حال قهر و آشتی بودیم و بیشتر اون با کوچیکترین مشکلی قهر میکرد و میرفت و ماهها خبری ازش نبود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۶
الناز الناز